و سرانجام سکوت
برای همیشه شکسته شد...
منم دلشکسته ام ، اما دلشستگیم را چه سود
![]()
خوش به حالت که مرا داری . . . ![]()
وقتی روزها گذشت و خورشید را ندیدی
وقتی نیمه شب ستاره ای از آسمان نچیدی
وقتی رمقی برای پرواز باقی نماند برایت
وقتی در بند شدی
وقتی زندانی شدی
اسیر شدی و زارتر از آن
وقتی به این تاریکی
این زنجیرها و بندها عادت کردی
و یادت رفت که بیرون از این زندان هم آسمانی هست
و دنیایی هست ورای تصور تو
چه می توانی بکنی ؟
مثل اینست که خوابی
داری در یخبندان زیر برفها دفن می شوی
و خودت هم نمی دانی
اینجاست که باید دستی به یاریت بیاید
باید نسیمی بیدارت کند
باید راهت اندازد
بندهایت را باز کند
میان دو دست بگیردت و پروازت دهد
دری که به نور میرسد تنها یکی است
باقی راه ها را هر آنکس رفته است باز گشته
اگر او را یافتی و به دیار نور رسیدی
اگر به دیار خویش بازت خواند
اگر به خانه راهت داد
اگر از آغوش خویش نتاراندت
از سر عنایت است نه از سر لیاقت !
پس زبان به شِکوه از خویش بگشا !
آشنا اگر آشنا را بگریاند ، سوز زخمش بیشتر است
مگر روزی بر تو گذشته است که او را نگریانی؟
اگر به آن خانه رسیدی
دیگر چه جای خوف از طوفانها . . .
آنزمان مرا نیز فراموش نکن ![]()
اینها که خواندی ، شرح آن روزگار تنهایی بود
خوش داشتم تمام آنچه مرا تا دیار تو رساند ، به یاد آورم .
میدانی؟
می خواستم هر طور شده و به هر بهانه ای که می توانم
سر حرف را باز با تو باز کنم
سفره دلم را می خواستم دوباره پیش رویت بگشایم
دفترت را که گشودم قدری عطشم فرو نشست
نوشته هایت خطی بود از نور
و من له له می زدم برای روشنایی ، برای نور
مشتاق بودم ، سر نمی شناختم از پا
این کلمات تو بود
این خط و نشان تو بود که چشمان احساسم را خیره می کرد
اما حالا چشمانم را به خطوط دیگری خیره کرده ام
خطوطی که مطمئنم برای همیشه از آن من خواهد بود
این خطوط اینچنین می گویند :
آنگاه که دلتنگ شدی
آنزمان که دستان بی رحم بغض ، گلویت را فشرد
و هر هنگام که پاکی احساست ما را طلب کرد
دسته ای یاس بردار و ببوی
و از حریر گلبرگهایش
قامت ساقه هایش
و دفتر برگهایش بخوان نام ما را
و من هم ، هر آن که دلتنگ می شوم آرام با خود زمزمه می کنم :
سلام علی آل یس ...
و این باقی ترین دفتر من است
نمی دانم می دانی این روزها چه می گذرد به
سرا پرده محبت تو؟ دلم را می گویم ؛
همانی که زیور عشق به گردنش آویختی
و حلقه بندگی به گوشش انداختی ؛
همانی که تک درختی خواستیش که تنها باشد
و آسمان تو ؛
همانی که در جنگل سر خوردگی
آنگاه که همه سخت بدنبالش گذاشته بودند ،
صید تو شد ؛
همانی که...
چه می گویم ؟! مگر می شود ندانی ؟!
نه ؛ غیر ممکن است...
بالِ پرنده ُامیدم را به تیر یأس شکستی !
کلبه یَقینم را موریانه تردید ویران کرد.
میدانم که هر رفتنی باز گشتی دارد
و هر گریستنی را در پس لبخندی نهاده اند .
تو رفتی ؛ اما من از چیز دیگر می نالم ؛
هر چه کرده ام ، همه ترکه ای شده اند
و عزم نواختنم دارند .
تگرگ گمراهی حالا می خواهد به تازیانم بگیرد...!
این آذرخش شهوات است که سر سوزاندن مرا دارد .
می دوم ؛ این در و آن در میزنم .
زیر پایم را که می نگرم ، بیشتر می لرزم ؛
محبت ، نقطه آغاز دلباختگی است
و دلباختگی سکوی را هی دیگر ...
و همه حرف، همین جاست .
عشق در بی رنگی است که به چشم می آید .
عاشق آنست که مبهوت ،
چشم از همه منظره ها بر گیرد .
آری هر رفتنی باز گشتی دارد
و هر گریستنی را در پس لبخندی نهاده اند.
امروز بر می گردم .
اما اینک در بیابانی هستم عطش خیز
و زبانم در دهان خشکیده .
این بیابان را نمی دانم چقدر
و نمی فهمم تا کجا دویده ام ؛
تنها این را می دانم که خستگی ،
شانه هایم را به زیر می کشد و بر خاکم می نشاند .
می نشینم اما دلم نمی آید دیده از افق بر گیرم ؛
خاموشی شدن ِخورشید تماشایی نیست
اما با غم غربت من همرنگ است .
همین کافی است که من و آسمان ،
دل به دل هم بدهیم و بر غم خود بغض کنیم
نمی دانم دردم چیست ؟
چرا التهاب قلبم آرام نمی گیرد ؟
چرا شور دلم ، صبور نمی شود ؟
چرا در تب و تابم ؟ چرا بی تابم ؟
انگار بنای سینه ام در حال فرو ریختن است ! اما نه !
تمام وجودم چشم شده و بدنبال امیدی ،
تمنای نویدی ....
نمی دانم در طلب چه هستم
اما همه هستی و توانی که برایم باقی مانده ،
پا شده اند تا حرکت کنم .
نمی دانم تا کجا خواهم رفت
اما می دانم که سنگ صبوری ، مونسی
و همدمی می خواهم که مقابلش بنشینم ،
برایش از دردها ی سینه ام بگویم ،
از زخمهای عمیق قلبم بگویم
از حیرانی روانم بسرایم ؛
آن زخمهایی که نمی دانم چرا بر سینه ام نشست !
اشتباه نکن ؛
زخمهایی که از رفتنت نصیبم شد را نمی گویم
حیرانی روانم را می گویم ؛
سر افکندگی وجدانم را می گویم ؛
می خواهم با هر کلمه ای ، با هر شکفتن بغضی ،
نگاه نگرانش را در بیان احساسم تصویر بگیرم .
آنگاه که اشک بر سریر چشمانم نشست
و لبانم شروع به لرزیدن کرد
و دلم خواست شانه ای را ،
که سر بر آرامش آن گذارم و زار بگریم ،
بیاید سرم را میان دو دست بگیرد
و بعد در آغوشم کشد
و من فارغ از خیال سوخته رنجهایم
بال در بیاورم در آسمان آغوشش
و تا اوج پر بگیرم و سبک شوم
من میروم ؛ اما نمی دانم تا کجا ؛
می روم تا منبع نور را بیابم . به او می گویم:
همه چیزم به باد رفته است ؛
کاه شده ام به دست باد ؛
تو دوباره مرا خواندی ؛
تو اگر رنجیده باشی ، نمی رانی ؛
اگر آزرده باشی ، به رو نمی آوری.
می دانم که که پای ارادتم می لنگد ،
چشم طاعتم کور است ،
دستهای دوستیم سست شده اند
می دانم که آنکه لایق محبت است تویی .
اینها همه شیطنتی بیش نبود
پس مرا به خودم وا مگذار که احساسی دارم
به سپیدی حریر
این را بدان آنچه در درون خود می پرورم
یقین توست ، عشق توست و توکل و اعتماد به تو
توقع من از زیستن و انتظارمن از زندگی تویی....تو
ای معبود من . . .
به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
اگر بر جای من غيری گزيند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزينم

به یاد بیاور روزهایی را که اینچنین نبودی
به یاد بیاور روزی را که بدون خواستن
هر آنچه لایقش بودی و نبودی برای تو بود
به یاد بیاور روزی را که از نابودی بزرگترین داشته هایت
هراس داشتی
چشمانت را باز کن
امروز همان روز هراس توست
بدون خواستن ، داشتی
و حال ، هیچ نداری
چشمانت را بسته ای که هیچ نبینی
با شتاب در پی آنی هستی که نباید
تو برای آنکه آرزوهایت را فرا چنگ آوری
برای آنکه پیروز شوی
ایمانت را گرو گذاردی
توفیق انسان بودن را از خود گرفتی
تو نتوانستی نعمتهای نا خواسته خدا را قدر بدانی
نعمتهایی را که همه آرزوی داشتنش را داشتند
همه چیز در احاطه تو بود
تو همه چیز بودی
نه برای من ، برای همه آنانی که انسانیت را می شناختند
اما حالا چه ؟
هیچ نیستی
غروری که از آن به نیکی یاد می کردی
تو را نابود ساخت
تو را از همه چیز دور کرد
تو بزرگترین چیزت را باختی
وقار
متانت
مردانگی
و شاید انسانیتت را
آنگونه ای باش که هستی
و آنگونه ای شو که بودی
خودت را دریاب
نه به خاطر من
به خاطر خودت
خودی که نابودش کرده ای
بیدار شو
چشمانت را باز کن
در آینه زندگی خودت را تماشا کن
پاک کن آن نیرنگ هایی را که به چهره نشاندی
پاک کن کثافت هوس را از درونت
انسان شو . . .

این قلم من است که به تپش افتاده
می تپد تا شاید
وجودم را دوباره زنده سازد
فقط نوشته ام که تو بخوانی
اما امیدی ندارم
ولی باز ، می خواهم
هدیه ای باشد برای تو ، از من
اگر خواستی آنگونه ای بخوانی که من نوشتم
آخرین مطلب ، اولین مطلب است
پس از آخر صفحه شروع کن
باز هم با تو ، باز هم با تو می گویم . فقط با تو .
هر چه روزها می گذرند چه تند و چه آرام
تازه می فهمم زندگی یعنی چه ؟
تازه می فهمم درد یعنی چه ؟ تنهایی یعنی چه ؟
خیلی فکر می کنم اما هنوز سر جای اولم
سعی می کنم همانطوری که تو گفتی عاقل باشم ، نه عاشق
اما هر چه ازعقلم بیشتر استفاده می کنم
انگار احمق تر می شوم .
وقتی درکم بالا میرود آرزو می کنم که ای کاش هیچ نمی فهمیدم
و هیچ احساس نمی کردم .
بگذار حرف بزنم نه از آنچه بین من و تو گذشت
بلکه از آنچه بین من و دنیای من است .
بگذار بگویم که درد دوری از تو و یا واضح تر بگویم
غم اینکه همیشه مرا از خودت راندی ودورم ساختی
دردی نیست که آزارم میدهد
ترا می خواستم که تنها نباشم ، ترا می خواستم که شاید بتوانی
دردهایی را که سراسر وجودم را فرا گرفته بود
درمان کنی . درمان هم کردی .
دردی به دردهایم اضافه کردی که درد دیگران را فراموش کردم .
همیشه از غم دیگران رنج می بردم
همیشه نالۀ چشمان دیگران مرا صدا می کرد
همیشه به خاطر گناه دیگران من شرمسار بودم
و به خاطر پریشانی دیگران من افسرده
همه چیز را می دیدم ، می شنیدم ، ولی همیشه آرام بودم .
مجبور بودم که آرام باشم .
شب هنگام من بودم و آینه ، من بودم و خدای من ، من بودم و آرزو
فقط آرزویی برای دیگران ، برای دردهای دیگران .
وقتی درد خودم آزارم داد
فکر می کردم نالۀ چشمانم را بقیه می شنوند
اما نالۀ چشمان مرا هیچکس نشنید ، باز هم آرام بودم . آرام آرام .
تنها رفیق این روزها اشکهایم بود ، که نالۀ چشمانم را شنید
و در غم او شریک شد .
اشکهایم مقدس است . دوستش دارم چون همیشه با من است
و در اوج ناراحتی آرامم می کند ، باز هم آرام .
من خوشبختم . اما نمی دانم چرا آنرا احساس نمی کنم ؟
وقتی به اطراف نگاه می کنم از همه چیز لذت می برم .
همه چیز برایم زیباست .
ولی خودم را دوست ندارم . دلم نمی خواهد او لذت ببرد .
می خواهم بسوزد ، در آتشی که خود به پا کرده است .
نمی دانم الان به چه فکر می کنی ؟ بهتر است که نمی دانم !
همیشه مبهمات با من بوده اند . شاید صلاح من این باشد
زیرا ظر فیت شنیدن به هر صورتی را ندارم .
بی تو بودن درد نیست ، غم نیست ، فقط تنهایی است .
ولی شاید با تو بودن درد باشد ، غم باشد .
دوست داشتن گناه نیست ، اما دوست نداشته شدن گناه است .
گناهی که مجازاتی سنگین دارد.
مجازاتی که من احساس کردم و هنوز هم هرزگاهی
ضربات شلاقش را حس می کنم
و درد آن تا مغز استخوانم رسوخ می کند .

امروز آرامم
و آرامش و شادی جایگزین دلهره ها و پریشانی همیشگی ام شده اند
باید بیشتر مراقب خود باشم
چون در مدت چند سال اخیر ، سخت تحت فشار بوده ام
با اینحال حالم خوب است و عظیم ترین درد من جسمانی نیست
همیشه گفته ام و اینبار هم می گویم : چیزی شگرف در درون من است
همیشه وجودش را احساس می کردم ،
اما هیچگاه نتوانستم بیرونش بکشم
به خاطر تو ، من بسیار زجر کشیده ام ، حرف شنیده ام
از دیگران ، از تو و حتی از خودم
بر تو هم همین رفته است ، می دانم
اما برکت این ماجرا این بود که در درونمان چیزهایی را کشف کردیم
که با آنها ، دست کم از هستی خود آگاه شدیم
فهمیدیم که زنده ایم ، فهمیدیم که سختی چیست ، صبر چیست
و از همه مهمتر معنی عشق را فهمیدیم و حتی احساس کردیم
هر عشق هماره عظیم ترین و مهمترین عشق جهان است
عشق مثل یک کلوچه نیست که بتوانیم آنرا
به قطعات کوچک تقسیمش کنیم فقط یکی و سراسر عشق است
عشق ، شگفت انگیزترین چیزی است که
در زندگی هر کس رخ می دهد و همیشه جاودان است .
آرام بخش است . برای انسان هیچ معیاری تعیین نمی کند .
هیچ چیز را انتخاب نمی کند .
به سادگی ، حقیقت وجود آدم را می پذیرد
عشق چیزی است که بیش از هر چیز داشتنش را دوست داریم
و بیش از هر چیز دادنش را ، و هیچکس نمی فهمد که
عشق همان چیزی است که همواره داده می شود
و هیچوقت آنطور که باید ، پذیرفته نمی گردد
درست است که می توانیم دربارۀ کسی بگوییم :
او کسی است که بیش از هر کس و هر چیز در جهان می خواهمش
اما فقط کسانی که عاشق اند در چنین گفتن صادق اند
زیباترین رخداد زندگی من بوده است . با وجود تمام مشکلاتش . . .
می دانی انسانی که خود را برای خویشتن آشکار می سازد
آرزویش چیست ؟
آرزویش اینست که دیگران درکش کنند
برکت روزهایی را که با هم گذرانده ایم ، هنوز در روح من است
هزار بار ساعتهایی را که پهلو به پهلوی یکدیگر بودیم ، مرور کرده ام
بی توقف ، واژه هایی را که به من گفتی تکرار می کنم
و هر بار گویی بهتر درکشان می کنم
وقتی صدای ترا می شنوم
نرمی و حقیقت زندگی پیش رویم پدیدار می شود
اما هر بار که می خواهم پاسخی بدهم
ترس تمام وجودم را فرا می گیرد
وبگونه ای غریب ، خود را ناتوان احساس می کنم
همیشه به همین راضی بوده ام که ما دو نفر می توانیم
این جهان را پشت سر بگذاریم
و به جهانی حقیقی برسیم . جایی که دیگر از نشدنها خبری نباشد .
اما حالا احساس حقارت می کنم .
تو با مسائل مهم و آنچه در ذهن من است
چنان برخورد می کنی که انگار هیچ ، نیستند
همیشه می خندی ، مسخره می کنی
من عاشقم ، و تمنای چیزی بیشتر از آن دارم که تو می خواهی
هر بار یکدیگر را می بینیم ،
تو سراسر فضا را به جای من پر می کنی
من عاشقم ، و میدانم برخورد صمیمی زمان خودش را دارد
و سپس زود می گذرد.
نمی خواهم هیچ نکتۀ مهمی در میان ما فراموش شود
چون نمی دانم پس از این لحظه چه رخ خواهد داد
رابطۀ ما قوی و کافی بود ، اما نمی دانم
چرا نتوانست مرزهای محدود کنندۀ عشق را بردارد
به هر حال خود را در دستان تو می گذارم
یک انسان ، زمانی می تواند خود را در دستان کسی بگذارد
که عشقش چنان عظیم باشد
و نتیجۀ این تسلیم :
آزادی مطلق باشد
تو به یاد خودی و من به یاد تو
تو بر خواست خودی و من بر نهاد تو
در تنهایی خود سرگردانم
و روز به روز بر زیانم
و از گریستن در تاریکی
به فغانم
چشم به روزی دارم که تو مانی و من نمانم
درسر گریستنی دارم ، دراز
ندانم که از حسرت است
یا که از ناز
گریستن از حسرت ، بهرۀ شکست است
و گریستن شمع ، بهرۀ ناز
بازم ده ، تا قصۀ درد خود به تو پردازم
من چه دانستم
که در طریقت تو
به ناز کسی ، تو او را خواهی
من چه دانستم ؟
بر امید وصل ، چندان اشک باریدم
که بر آب چشم خویش ، تخم درد بکاریدم
برای اینکه تو را دریابم ، این دردها را پسندیدم
و محنت را ، همه دولت انگاریدم
من چه دانستم
کار آن دارد ، که تا تو ، که را خواهی
تعز من تشاء و تذل من تشاء
خدایا یه روزایی ، من تو را از یاد برده بودم .
یه روزایی ، من بدون اون نمی تونستم زندگی کنم .
فقط تویی که از دلم خبر داری .
فقط تویی که صدامو می شنوی .
فقط تویی که می دونی تو این دل شکستم ،
چی می گذره !
دیدی با دلم چی کار کرد ؟
دیدی خودم با دل خودم چی کار کردم ؟
خدایا ، یه بار طعم جدایی را چشیدم .
یه بار طعم تنهایی را چشیدم .
تازه اون جدایی کجا و . . .
منو رها نکن .
منو به خودم وا نگذار .
قلبمو آروم کن و دلمو دریا .
فقط تولایق عشقی .
اما نمی دونم چرا بعضی وقتا ،
دنیا آدمو به خودش مشغول می کنه ؟
آدمو گول می زنه .
کاش بهم می گفتی که این غما .
کفارۀ گناهامه .
کاش بهم می گفتی این ناراحتیا پاکم می کنه و محکم .
اون چیزی که آزارم میده ، خفت و ذلتمه .
دیدی خدا چه قدر تحقیر شدم ؟
اما نه ، خفت و خواری به دست توست .
پس اونو به دست کسی نده .
نذار هر کسی بتونه خوارو حقیرم کنه .
کاش به سوی خدا رفته بودیم
و روح خود را از زشتی ها و ناپاکی ها زدوده بودیم
و به جای آن یک روح جاودانی ، آرام و پاک ، داشتیم
کاش به سوی خدا رفته بودیم
و در پیشگاهش سوگند خورده بودیم
که غبار کینه و نفرت را از دلهامان بشوید
و تخم صفا و گذشت و محبت را در وجودمان بکارد
کاش به سوی خدا رفته بودیم
و با هم پیمان بسته بودیم
هنگامیکه خواستیم از هم جدا شویم
با اخلاص و احترام باشد نه با کینه و نفاق
اما دیگر دیر شده است
چون از هم جدا شدیم
پس بیا هم اینک در پیشگاه خدا ، پیمان ببندیم
که خاطره آنروزها را هیچگاه از صفحه دلمان نزداییم
سرگذشت من سرگذشت انسانی است که نمی داند سر انجام به کجا خواهد رسید ؟
واقعا نمی داند اکنون در کدامین مرحله بسر می برد ؟
نمی داند چه کرده است ، چه میکند و چه خواهد کرد ؟
آرام و بی صدا نشسته است و هر روز از پنجرۀ اتاق آسمان را می نگرد .
منتظر است که باز آسمان تاریک شود و درد دل با او را از سر بگیرد .
شاید اول فقط نظارۀ آسمانی بود که آرام آرام تاریک می شد
و هم صحبتش می گشت ، ولی حالا
نظارۀ آسمانی است که به کلی تاریک شود
منتظر است که سیاهی همه جا را فرا بگیرد و او را نیز در کام خود فرو برد .
چند روز پیش جمله ای از پائولو خواندم که نوشته بود :
اگر کسی قدرت خودکشی داشته باشد ، قدرت زندگی کردن هم دارد .
اما من نه قدرت خودکشی دارم و نه زندگی .
خوار کردن هایت کمرم را شکسته است ، تاب بلند شدن ندارم ، آزارم می دهد .
کاش می شد دوباره به دوران کودکی برمی گشتم
کاش دوباره از نو شروع می شد .
شاید روزی بشنوی که من دیگر نیستم ، آنروز دیگر کار از کار گذشته است .
به قول شعر خودتان :
شاید بروم و دیگر برنگردم
دیگر آسمان چشمانم روشنایی را نبیند .

جمله ای ازت شنیدم
توی آخرین تماسم
مثل یک غریبه گفتی
من ترا نمی شناسم
با یه لحن بی تفاوت
زندگیمو تیره کردی
گفتی ممنون می شم از تو
اگه دیگه برنگردی
با شنیدنش شکستم
به کسی چیزی نگفتم
با خودم قرار گذاشتم
دیگه یاد تو نیفتم
داشتم از غمت می مردم
تو سکوت مرگبارم
واسه تو ازت گذشتم
فکر نکن دوست نداشتم
می دونم که از نبودم
جامو خالی حس نکردی
من جواب ازت گرفتم
با چه لحن تند و سردی
آخه من چطور عزیزم
دیگه نشنوم صداتو
فکر نکن که بردم از یاد
لحن خوب خنده هاتو
لااقل برامون ای کاش
مونده بود یه راه آشتی
حیف از اینکه واسه خوبی
دیگه هیچ راهی نذاشتی
آرزوی رفته بر باد
من مزاحمت نمی شم
آخرش نشد بمونی
واسۀ همیشه پیشم
شاعر: بی نام
کاش می شد سرنوشتی نو نوشت
زندگی ر ا با ز ، از او ل گرفت
کاش می شد در میان اینهمه دلواپسی
خنده ر ا با دلخوشی ، از سر گرفت
کاش می شد توی این دلهای تار
عکس نوری و نگاهی ر ا گرفت
کاش می شد خالی می گشت این دلم
جای خا ک ، با ز ، آتش می گرفت
کاش می شد صاف و آبی می شد و
نقش و رنگ و بوی دریا می گرفت
کاش می شد مثل خاطرات پیش از این
دست من در دست تو جا می گر فت
اینهمه ای کاش ها بی فایده است
کاش می شد آرامشی بی انتها
در تمام پیکرم پا می گرفت
تمام عمرم را در دره ای سپری کردم
زیرا خیالات اندوه در میان دستانم جاری بود
تمام عمر چشم به راهی دوختم
چرا که گمان می کردم هر آغاز، پایانی دارد
اما انتهای راه من سرابی بیش نبود
تمام لحظات در انتظار نگاهی بودم
زیرا آنقدر چشم به او دوخته بودم که وامدارچشمانم بود
تشنگی قلب من ، دلیل بر وجود آب زلالی بود
وسوزش دلم ، دلیل بر آتش فراق
روح ، زوال پذیراست
اگر فسرد ، دیگر شاداب نخواهد شد

چندین بار خودم را به گناهانی که هرگز مرتکب نشده ام متهم کرده ام
فقط به خاطر اینکه
دیگری در حضورم احساس راحتی کند
مگر گناه جز باری است که بر دوش سنگینی می کند ؟
مگر گناه جز آتشی است که هر لحظه قلب انسان را می سوزاند ؟
مگر گناه جز ضربانی است که هر آن قلب انسان را به تپش وا می دارد ؟
مگر گناه جز تیرگی و سیاهی است که بر دل می نشیند ؟
مگر گناه جز عادت است ؟
مگر گناه جز بی وجدانی است ؟
مگر گناه جز بی ایمانی است ؟
مگر نه اینکه روح انسان را می آزارد و حسرت و ندامت به همراه دارد ؟
پس چرا گناه ؟
چرا مرا و خودت را گول می زدی ؟
تو که می دانستی من توان کشیدن بار گناه را ندارم
تو که می دانستی ،
پس چرا تن به گناه دادی ؟
حیف اون همه پاکی وصداقت
که بسوخت
زیر آوار تن گرم گناه
حیف اون همه عمر
که تلف شد
زیر یک بار گناه
حیف اون همه عشق
که فقط لذت تردیدش را
تو به خود فهماندی

شب تاریک من روشن نکردی دل ویران من گلشن نکردی
همش ترسم که در ظلمت بمانم رود یک جا همه تاب و توانم
چه روزی می رسد فریا د آهم به گوشت تا رسی شاید به دادم
تو می دانستی حال زار من را تو می دانستی دل بیما ر من را
مگردان صورت خود را تو از من مکن پنهان نگاهت را تو از من
تو می دانی که من هم همانم که از روز ازل دل بر تو دادم
چرا شایسته است با یک خطایی میان من و تو افتد جدایی
چرا قدم به این کره خاکی نهاده ای ؟
چرا زنده ای و چرا زندگی می کنی ؟
اگر جواب این سؤالها را بدانی ، با هر چرایی خواهی ساخت
چون و چراهایت ، زیرا نمی خواهد
بگذار باقی اشکهایت جاری شوند ، تا خالی شوی
بگذار بغضت بترکد و راه گلویت وا شود
بگذار لبانت پر از شکوفه های معطر شوند تا فضای سینه ات عطرآگین شود
تسلیم نشو، تسلیم نشو ، تسلیم نشو
فکر کن ، به یاد بیار که در درونت نیرویی است
که هر زمان تو را مژده می دهد
که رؤیاهایت تحقق پذیرند
حتی اگر بسیار دور به نظربرسند
.
هنوز
هنوز هم هرزگاهی ، اندوه تنهایی مرا آزار می دهد
هنوز هم لحظاتی هست که دلم ، طوفان غم دارد
هنوز هم آه دلم ، زلزله ای به پا می کند
اما چه کنم که لبانم قفل دلم شده اند
چه کنم که لبانم مجبور است ، بدون دلیل بخندد
می خندد تا کسی نفهمد که از دلم خاکستری بیش نمانده
تا کسی نفهمد که هستیم رو به نیستی است
بودن آنکه نیستی ، از نبودن سخت تراست
همه چیز با چشم باز شدنی شروع شد
و همه چیز با چشم بر هم زدنی تمام
فاصله چشم باز شدن و چشم بر هم زدن کوتاه است
اما این فاصله ، برای من بسیار طولانی بود
خیلی تلاش کردم چشمی را که باز شده بود بر هم نهم
خیلی سعی کردم پلک بزنم ، تا شاید زودتر رها شوم و یا
زودتر رها شوی ، اما تلاش من بی فایده بود
تو می خواستی من چشمانی داشته باشم
که هر وقت تو می خواهی باز و هر وقت می خواهی بسته باشد
ولی چشمهای من باز بود و مبهوت
اما حالا دیگر همه چیز تمام شده است
چشمهایم بسته است و دیگر باز نخواهد شد
چشم بسته را کادو پیچ می کنم و برایت می فرستم
باز هم من برای تو هدیه می فرستم
باز هم من . . .
قفل دلم را باز می کنم
تا تو ، آزاد شوی .
رها شوی در آسمان
و دریابی خود را .
رهایت کردم ، اما بدان
سخت است دل کندن از کبوتری
که آرزوی دیدن پروازش را داری
سخت است رها کردن پرنده ای
که آشیانش داده ای
گذشت می خواهد و یک دل محکم
تا بتوانی از عشقت دل بکنی
که از پرندۀ وجودت بگذری
سینه ات را بشکافی و او را از دلت بیرون کنی
و ببینی که چگونه راه آسمان در پیش می گیرد
بی آنکه نگاهی ، نه
حتی نیم نگاهی به تو اندازد
دریافتن خود ، رها شدن نمی خواهد
آینه ای می خواهد ، پاک و زلال
پرواز کن و بچش طعم رهایی را
هر چند مطمئنم ، در بند نبودی
آزاد بودی که توانستی در درون من به پرواز درآیی
و شاهین وجودم شوی
پرواز کن
اما بدان این رهایی که تو خواستی
همان اسارت است
همان بندگی است
پرواز کن ولی
کاش صیاد در کمینت نباشد
کاش عقاب شکارت نکند
کاش تیر بلا به پرهایت اصابت نکند
پرواز کن و دریاب خود را
بامدادان به باغ رفتم تا برایت دامنی گل یاس فراهم آرم
آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسیخت
و گلها در جوی آب روان شدند
حال دیگر گلی ندارم که ارمغانت کنم
اما هنوز هم دامنم از بوی گلها عطرآگین است
اگر می خواهی بوی گلها را حس کنی
امشب سر به دامن من بگذار
شبا وقتی تنها می شم ، وقتی صورتم نمناک و بارونی می شه
یاد تو می افتم و صدات می کنم .
نمی دونم چرا ؟ ولی هنوزم شبا برات دعا می کنم .
دعا می کنم که باغ آرزوهات همیشه سر سبز باشه
سعی می کنم برات جایگزین پیدا کنم
اما هر چی گل پیدا می کنم تا تو در بینشون گم بشی
بازم تو برای من از همه شون خوش بو تری
اما اینا فقط حسرته ، ناراحت نباش
مطمئن باش هیچ چیز دیگه ای نیست .
من تو را تنها گذاشتم تا خودت باشی
رهات کردم همونطوری که آرزوشو داشتی
نترس ، دیگه تموم شد
حالا چشمامو باز می کنم . هر چی اشک تو چشمام مونده می ریزم بیرون
تا شاید اون بغض تو گلوم ترکیده بشه
شاید من اشتباه کردم اما تو هم اشتباه کردی
هیچوقت فکر نکردی اگه بری من توی این غربت و دوری از تو . . .
نمی دونم چرا . . . ؟
هیچوقت فکر نکردی اون دلی که خودت همیشه می گفتی صاف و نازکه
شاید ترک بخوره ؟
هیچوقت فکر نکردی شاید چشمام برای همیشه خیس بمونه ؟
هیچوقت فکر نکردی که شاید بدون تو دیگه نتو نم ادامه بدم ؟
هیچوقت فکر نکردی ، شاید گلوی آبستن بغضم ، همیشه آبستن بمونه ؟
همه می گند ، تو هیچوقت منو از یاد نمی بری
اما دلم بهم می گه ، اون حتی اسمتو ، از یاد برده
اما نمی دونم چرا هنوزم آشفته ام
همش با خودم می گم
تو هم جواب بی وفائیشو بده
اما می دونی ؟ من اگه بخوام جواب این بی وفائیها را بدم
باید اول پیش خودم اعتراف کنم ، همون چیزی را که ازش می ترسیدم
آره ، من در انتخابم اشتباه کردم .
قبل از آمدنش
زندگی روشن بود
آسمان آبی بود
چهره ام خندان بود
از نگاهش هر روز
غنچه ای می چیدم
رنگ سرخی بر آن
غنچه ها می دیدم
منتظر بودم من
تا بچینم روزی
غنچه وا شده ای
ای کاش هنوزهم
منتظر می بودم
رنگ سرخ گلها
کم کمک روشن شد
قرمزی اندک شد
غنچه ها پرپر شد
وقتی آمد آنروز
دیگر آن حس قدیمی گم شد
دیگر آن شبهای پر امید و نشاط
جایشان خالی شد
آری آمد آنروز
با نگاهی پر راز
با لبانی خندان
با صدایی لرزان
بسته ای داد به من
بسته اش باری بود
سنگین بر دوش من
می کشیدم آن را
با تمام قدرت
اما کاش می دانستم که در آن نیست جز نیرنگ و کلک
روزها می رفتند
توان من هم
رفته بود او اما
کوله بارش با من
بار سنگینش را من
می کشیدم بر دوش
طاقتم را می برد
آبرویم هم روش
همه می خندیدند به من
آن نگاه های حقیرانه و پست
ریشه ام را خشکاند
آب می دادمش هر روز
تا نخشکانندش
صبر کردم تا روزی
او بیاید از راه
بستاند از من
کوله بار پر از حسرت و نومیدی را
با خودم می گفتم
او می آید از راه
می ستاند از من
می دهد من را مزد
می دهد من را مهر
آری می آمد ، اما باز
باری می آورد از برای کوله اش
می سپردش آن را
به من عاشق دیوانش
آخر او می دانست که من
عاشق او هستم
هر چه او ظلم کند
باز هم می بخشم
کوله بارش هر روز
سخت تر بود مرا
شانه ام هم افتاد
مزد آن بود مرا
چهره اش خندان بود
هر نگاهش شیرین
اما همه نیرنگ و فریب
هر چه می دیدمش
روی آن غمها را
می ریختم آب زلال
تا بشوید آن را
و دوباره عشق باشد با ما
من ساده با او
او جای دگر بود اما
دل من همراهش
برده بود او آن را
رفتم از پیشش اما
رفتن من نه از آن رفتنهاست
در تمام لحظات در کنارش بودم
نگرانش بودم
دردعا با من بود
خواب من هم او بود
درس من هم او بود
اشک من هم او بود
زندگی سر تا سر
همه اش ، او او بود
اما او رفت
رفتنی کز رفتش
زمین بی رنگ است
آسمان هم تاریک
رنگ آبی نیست در آن
زندگی بی معنیست
دیگر آن چشمانم
برق امید نداشت
بر لبانم دیگر
خنده ای نقش نداشت
روزهایم رفته است
همه اش بیهوده
همه اش نا معلوم
همه اش گندیده
من نمی خواستم
زندگی را اینطور
همه می خندند به من
آبرویم رفته است
خاطراتم هم
گرد و خاکی کهنه است
من ماندم و من
کوله بار غم او
هنوز هم با من
او نیامد دیگر
کوله بارش هر روز
سنگین تر شد
شانه هایم بیمار
قدرتم را هم برد
حال دیگر من مانده ام با غم او
گر بیاید روزی
روی می تابانم از او
روی زردم را من
سرخ می گردانم
تا نبیند من را
با تمام محنت
چون شود خود بین تر
گر بیاید روزی
دیگر آن روز نبیند من را
گویم برود
بسپارد من را به فراموشی
یاد آرد آن روز ، شاید
چشمهای من را
که چسان می ریختند اشک
یاد آرد آن روز ، شاید
لحظه دیدار مرا
و غرور من را
که چه آسان دادم بر باد
یاد آرد آن روز
جعبه پر گل را
آن سنگ نجف ، آن نگین آبی
دُرّ و فیروزه نیشابوری را
آن همه خاطره را ، خاطره را ، خاطره را
اما نه
یاد دارم روزی می گفت
سرنوشت این است که هست
خاطره ها می میرند
باید بپذیریم آن را
او پذیرفت که رفت
برود
می خواهم برود
دل من بشکسته
گلویم پر بغض
چشمها خشکیده
دل بشکسته من ، ترمیم نخواهد شد . . .
می خوام فریاد بزنم
می خوام به همه بگم
اون چیزی را که تو خواستی به گوش همه برسونم
هیچوقت از عشقشون حرف نزنند
هیچوقت نذارند اون جرقه درونشون شراره بکشه
اگه اون جرقه ، شراره کشید ، دوامی نداره
آروم آروم شعله تموم می شه و فقط خاکسترش می مونه
هیچوقت نذارند گرمی بدنشون را کسی حس کنه
هیچوقت نذارند رازهای دلشونو کسی بفهمه
تو فهمیدی راز منو و ازم جدا شدی . . .

اشتباه
تنهایی ، طوفان خاموشی است که همۀ شاخه های خشک ما را می شکند
ولی در عین حال ، به ریشه های زندۀ ما در قلب زمین زنده ، ثبات و پایداری می بخشد
وقتی شب میشه بازم یادم می افته
که باید راز و نیازمو با آسمون شروع کنم .
بازم یادم می افته که شمعهای روشن آسمون ،
منتظر شنیدن حرفای منند ، تا بشنوند و بسوزند و آب بشند .
شروع می کنم سفره دلمو باز کردن . به خودم می گم :
" مگه منتظر شب نبودی ؟ پس حرف بزن .
مگه نمی دونی که اگه صبح بشه دیکه کسی نیست
که بتونی باهاش درد دل کنی ؟"
آروم آروم شروع می کنم و خاطرات با تو را مرور می کنم
یکی یکی صداشون می کنم .
چشمام پر اشک می شه واشک آروم آروم صورتمو نوازش می کنه .
صورتم یخ می کنه اما ، عجیبه که تو دلم آتیشه ، داغ داغ .
عجیبه که هنوزم ، بعد اون همه روز ، بعد اون همه تحقیر ،
هنوزم وقتی خاطراتتو تعریف می کنم ،
همون حسی را دارم که روز اول داشتم .
می بینی ؟ هنوزم دارم اشتباه می کنم .
باز هم اشتباه .
آخه چقدر . . . ؟

یک شب اگر به خواب من آیی چه می شود ؟
یک بار اگر سراغ من آیی چه می شود ؟
از دوری تو ، آیینه دلم گرفته زنگ
این زنگ را اگر بزدایی چه می شود ؟
از درد بی کسی دل من آمده به درد
بر درد من کنی تو دوایی چه می شود ؟
گشته است سیاه روز من ، از دست دوریت
این شب اگر تو صبح نمایی چه می شود ؟
شب از نیمه گذشته
آسمان ، چون انسان مأیوس و بی کس ناله می کند
و خواب دریغا که نمی دانم چرا امشب سراغ دیدگانم را نمی گیرد
هر آن ماتم زده و حیران به آسمان نگاه می کنم
و در عمق تاریکی شب ، به دنبال تو می گردم
اما افسوس ، که جز همان تاریکی
هیچ چیز در برابر دیدگانم نیست .
شب از نیمه گذشته ولی هنوز قفس فشرده قلبم
بر دیوار سیاه فکرم ، تکیه داده است
هیچ ستاره روشنی ، در آن نمی درخشد
و هیچ نوری ، بر این قفس خالی نمی تابد
تو فکر می کنی با این فکر تاریک ، جز غم چه می توان ساخت ؟
فکر می کنی در قفسی که مرغ آرزو ، از آن رمیده
به جز جغد شوم چه می توان گذاشت ؟
من حالا ، جز خاطراتی تلخ و کشنده چیزی در سینه ام به یاد ندارم .
بسیار افسرده ام ، هر چند دیگر اشک نمی ریزم
زیرا چشمانم از گریستن خسته و دلم از غم بیمارست .
تنها مانده ام .روزم با رنج و نومیدی می گذرد
و دوری از تو آزارم می دهد
تو می دانستی که من چگونه هر روز
بیشتر از روز پیش در اشتیاق تو بودم
اما اگر از درجه نومیدی من ، بعد از آنهمه امیدواری خبر داشتی
شاید اینهمه دیر نمی کردی ........

آغاز...پایان
نمی دونم چرا دیشت خواب ، سراغ چشمام نمی یومد
با مرغ شب ، هم ناله شدم و چشمامو بستم
و سوز دلمو براش ساز کردم
سرمو رو زانو هام گذاشتم ، زانو هامو بغل گرفتم
و چشم به ماه دوختم
نمی تونستم ازش دل بکنم
انگار فرصتم برا نیگا کردن کم بود
غم مثل برگای پائیزی رو پشت بوم دلم سنگینی می کرد
همش با خودم می گفتم :
" بذار بمیری ، آخه باغتم که خشکیده
حق موندنم که دیگه نداری"
بین خودمون باشه
بذار هیچکس ندونه ، پشت اونهمه یکدلی
چقدر فاصله بود
من دیگه حرفی نمی زنم ، چون دیگه توانشو ندارم
اما اگه کسی سراغمو ازت گرفت ، بگو
قدرش عیان نشد ، عشقش اثر نکرد
یادته شروعمون از کجا بود ؟
می خوام جدائیرو هم ، از همونجا شروع کنم
شاید از یاد بردن شروع ، جدائیرو آسونتر کنه
بیاد آوردن ، شکلی از دیدار و ملاقات است
و فراموشی ، نوعی از رهایی و آزادی
چه آسان حیله ورزیدی
چرا از باده عشق و وفا
محروم ساختی
دل مشتاق و آرزومندی را ؟
قمار بد بیاران هیچ گه
بردی نخواهد داشت
من و تو
هر دو می بازیم
هیچ داروئی
نمی بخشد شفا
زخم زبان را
بیا ، بیا با من
بیا تا با تو گویم
از مهربانی
ترا از سرزمینی تیره
تا انتهای روشنی
با خویش خواهم برد
تو با من ، نه
تو با خود
مهربانتر باش
تو وا کن روزن دل را
گذر ده از دل سنگت
نسیم مهربانی را
هیچ میدانی
در همه دنیا
فقط نام تو را
یک غنچه نشکفته می خواند
فقط با عشق ؟
به پاس مهربانیهایش
تبسم کن
سپاس عشق او را . . . .
اگر دانسته بودم ، مشکلت را
اگر فهمیده بودم ، حرف دلت را
دل من ، خانه غمها نمی شد
غم هجران ، نصیب من نمی شد
نمی شد روزمن ، شب و سیاهی
نمی شد قسمت من ، این تباهی
اگر فهمیده بودم ، تو که هستی
اگرسنجیده بودم ، عشق ومستی
نمی شد چشم من ، گریان رویت
نمی شد عقل من ، مجنون کویت
نمی گشتم چنان مشتاق و در بند
همه حیران ومفتون ، نا خردمند
به من دادی تو سوزی ، تا بسوزم
زهجرت تا به هر جا هست روزم
همه شب اشک ریزم من به پایت
همه شب چشم من گریان یادت
ویرانکده ام تاریک است و خاموش .
گه گاه با روزنه یا پنجره یا درهایی
به باغ روشنائیها .
آنسوی دیوار ستبر سنگی
آسمان آبی است و دریا زلال
درختان خرم و زمین سر سبز .
اینجا ، تیرگیست و خشکی
غم است و درد
رنج است و حرمان .
و آنجا ، طلوع است و تابش
عشق است و وفا
امید است و ایمان
کاش میشد روزنه ای بگشایم تا
فرا رویم تصویری از امید نقش بندد . . .
نیمی از آنچه برای تو می گویم
معنی ندارد
ولی می گویم تا شاید
معنای نیم دیگر را کامل کند
فقط آرزو دارم تو بخوانی
بخوان و مانند صاعقه ای شو
در التهاب شب
بخوان و مانند ساقه امیدی شو
در پهندشت یأس
و سکوت مرا
از پس یلدای بی تنفس تاریک
نورباران کن
وقتی تو بخوانی
هرم صدای تو
قندیلهای سکوت مرا
ذوب خواهد کرد
پس بخوان . . .
فقط تو بخوان . . .
زندگی تلخ است ، آنگونه تلخ ، که گاه ،
زیباییهای دل انگیز یاسخانه هم به چشم نمی آید .
آنگونه سیاه ، که سپیدی یاس ، گاه در پردۀ وهم می رود ،
و دراین میان ، حکایت زخمها دیگر است
سوزناکترینش همین زخم بی همدمی است ،
که با نمک بی اعتنایی ، دل آزارتر میشود .
وقتی عاشق باشی ،
همۀ لحظات زیستنت می شود دست و پا زدن پی معشوق
همۀ زندگیت می شود ، واقعاً زندگی . همۀ نفسهایت او را صدا میزنند .
اما اگر صدا زدن هایت را ، اگر ابراز عاشقیتت را نپسندد چه ؟
اگر رنگارنگی هوایت ، سادگی احساست را محو کند چه ؟ . . .
ولی اگر به دلش نشستی . . .
این همان نقطه ای است که بر این صفحۀ تاریک می افتد
و آرام آرام باز می شود تا نور ، همۀ وجود را آفتابی کند و . . .
مدتها در این اندیشه بودم تا در نوشتاری
سکوتم را نورباران کنم
زمانی من اندیشناک هجوم یأس و سر خوردگی بودم
آنزمان رفت
و قلمم بر لوح سفید کاغذ ، بار دیگر ، نقش هزاران هزار
خاطره به یاد مانده را نگاشت.
و قلمم را که مدتی در دوات خاموشی فرو رفته بود
از غلاف سکوت بیرون آوردم
تا بنویسم که من اینک ، با روح یقین همراهم
و سکوتم را فریاد بزنم و مانند جبران بگویم که :
سکوت من سرود است

یکی از آن شبهایی که غم سراسر وجودم را فرا گرفته بود
با دلسوخته ای همراه شدم
و برایش زبان به حکایت گشودم
از غربتم گفتم ، از خلوتم ، تنهائیم
از قطرات اشکی که به دامانم چکیده بود
از سوز دل و شعله سینه ام
که مانند شمع ، شراره میکشید .
از خفاشان ، ناله ها کردم
از زاغ ها ، شکوه نمودم
که با گلستانم چها کردند ؟
و با سیاهی قلبشان پرده کشیدند مابین من و تو.
میخواستم ، سر به بیابان بگذارم
و حکایتم را برای همه فریاد بزنم میخواستم ، عقده از دل بگشایم
اما دیگر توان عجز و لابه در من نبود
در این غوغا بودم که دلسوخته
شعله ای در تاریکی حیرتم افروخت
و دلم را به کلام نغزش دوخت
و از پی آن ، دست بر قلم بردم تا بگویم
هر آنچه را که در دل داشتم .
و این شروع نوشتن بود . . .
احساس نوشتن ، اندیشه ای نیست که واژه ها آنرا بیان کنند
بلکه ، ترانه ای است که از زخمی خونین یا دهانی خندان برمی خیزد



